علیعلی، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

♥ برای مرد فردا ... علی ♥

سرزمین عجائب

  نوگل م ؛   امروز رفتیم شهربازی چقدر دنیای کودکی زیباست برق نگاه ت از دیدن اون همه وسیله بازی شوق ت برای تجربه هر کدام خنده های ت ، همه و همه روز خوشی را برای ما رقم زد .     پسر شجاع من ، اصلا از هیچ کدوم وسایل بازی نمی ترسیدی و دوست داشتی همشون رو سوار بشی .   دوست ت دارم نفس .         تو کوچیکترین بچه ای بودی که سوار این شدی ، جوری که توی صندلی گم شده بودی و پاهات هم از صندلی آویزون نمیشد .     ...
6 فروردين 1392

نوروز 92

  همدم م ؛   عیدت مبارک .     بهار زیبای 92 هم از راه رسید. سومین بهار زندگی ت مبارکت گل پسر م . بهار با تو زیباست ، زیباترین م .       با هم سفره هفت سین چیدیم . و 3 تا تخم مرغ رنگ کردیم که البته شما آخر سر همه رنگها با هم قاطی کردی اما نتیجه خوب بود . مهم این بود که تو رنگشون کردی عزیزم . بعد از سال تحویل هم خوردیمشون .     دوست ت دارم  بی همتا .           موهای ابریشمی ات را هم چند روز قبل از عید کوتاه کردیم . این اولین آرایشگاه مردانه و رسمی بود که رفتی .   قبل از کوتاهی    ...
1 فروردين 1392

30 ماهگی

  خوشبوی م ؛   30 ماهگیت (2 سال و 6 ماهگیت) مبارک . شیرین زبونی و دلربایی هایت بی حد و اندازه شده . این جملاتت ، این اظهار نظرهایت و حرفهای بزرگتر از سنت که میزنی مرا دیوانه میکند .   خدایا شکرت از اینکه مرا لایق دانستی و بهترین فرشته ی آسمانیت را نصیبم کردی .     دوستت دارم تا ابدیت .
20 اسفند 1391

سفر به مشهد

  نفس م ؛   بالاخره سفر مشهد جور شد . خیلی دلم میخواست زودتر از اینها با هم به این سفر معنوی بریم اما خب طلبیده نمیشدیم .     این اولین سفر شما به مشهد و زیارت امام رضا (ع) بود . 16 اسفند 91 ( 2 سال و 5 ماه و 26 روزگی ) .   جایی که آخرین باری که رفتم تو را 6 ماهه باردار بودم و در صحن همان جا با بابایی نامت را برگزیدیم .   به خاطر اینکه تازه از پوشک گرفته امت کمی استرس داشتم برای مسافرت اما خدا رو شکر خیلی سفر خوبی بود و اصلا اذیت نکردی . و خوشحالم که پاک و بدون پوشک به پابوس امام رضا رفتی .   وقتی وارد صحن میشدیم بلند میگفتی : سلام امام رضا . و وقتی میگفتم علی جان دع...
19 اسفند 1391

دوباره مینویسم

  عزیز جان م ؛   اینها را مینویسم تا بدانی اینکه 7 ماه است که برایت ننوشتم دلیلش چه بود . وبلاگ نویسی را از 23 آذر 1388 شروع کردم ، وبلاگی با نام دفتر شیشه ای در بلاگفا با این آدرس barayetu.blogfa.com اما متاسفانه یه روز رمز ورود به وبلگم رو تغییر دادم و بعد هم نتونستم پیداش کنم . روزها و ماهها تلاش کردم و هر رمزی که به ذهنم خطور میکرد وارد کردم اما پیدا نشد . رمز عبور جدید هم به ایمیلم ارسال نمیشد با اینکه پیام میده که ارسال شد . حتی کلی هم به مدیریت بلاگفا نامه زدم اما جوابی نگرفتم . خلاصه اینکه خیلی از این موضوع ناراحتم که نشد تمام خاطرات رو توی یه وبلاگ داشته باشم . این وبلاگ رو هم از تاریخ 8 آذر 1390 س...
14 اسفند 1391

خداحافظ پوشک

  رنگین کمون م ؛   الان چند روزه که دیگه برای خودت مردی شدی و دیگه پوشک نمیشی .   26 بهمن 91 در سن 2 سال و 5 ماه و 6 روزگی خودت اعلام آمادگی کردی و گفتی که جیش داری .   منم از همون روز دیگه پوشک ات نکردم و الان بعد از گذشت 4 روز کاملا مسلط شدی منم حواسم بهت هست و بهت یادآوری میکنم . شبها هم قبل از خواب حتما میبرمت دستشویی و تا صبح خشک میمونی . وقتی دستشویی داری سریع میای پیشم و میگی جیش دارم جیش دارم جیش دارم . منم میگم کنترل کن پسر م ... تو هم تا بیارمت دم دستشویی و شلوارت رو دربیارم و دمپایی بپوشی خودت رو خوب کنترل میکنی .   شب قبل از اعلام آمادگیت رفتیم و 5 تا بسته بزرگ پوشک برات خرید...
30 بهمن 1391

سرودن اولین شعر

  بی نظیر م ؛   فقط  2 سال و 5 ماه و 5 روز داری که در وصف مادرت شعر گفتی :   مامان خوشگل و بلا زرنگترین هو ها ها     عصر امروز داشتیم میرفتیم تا برایت پوشک بخریم . توی ماشین صدام کردی گفتی مامان میخوام برات شعر بخونم . و شعر بالا رو خوندی بعدش هم کلی خجالت کشیدی ...   من و بابایی تشویقت کردیم ، بعد ازت پرسیدم  : مامانی حالا ، هو ها ها یعنی چی ؟ گفتی : یعنی هو ها ها دیگه .   الهی قربونت بشم که برای من شعر به این قشنگی گفتی عزیز دل م . یعنی این ژنه ... !!! البته من اولین شعرم رو توی دوران راهنمایی گفتم . امیدوارم در آینده شاعری بزرگ شوی .   دوست...
25 بهمن 1391

29 ماهگی

  غنچه ام ؛   29 مین ماهگرد زندگی ات و 2 سال و 5 ماهگی ات بوسه باران . مبارک ت باشد زیبای م .       بی نهایت بازیگوش شده ای ... گاهی روی دنده لج می افتی و وسایل خانه را پرت میکنی و یا مایعات رو روی فرش خالی میکنی .   میگویند هر رفتاری یک دورانی دارد و از سرت می افتد . باز وقتی خانه خودمون باشیم میشود کاری کرد اما بقیه جاها حریف ات نمی شوم .   سعی میکنم تمام حواسم به تو باشد تا اگر این رفتارت به خاطر جلب توجه است کمتر شود اما گاهی کم می آورم . وقتی به خانه پدربزرگها میرویم کسی از بازیگوشی های تو در آرامش نیست .   با تمام این وجود بی نهایت عاشقت هستیم...
20 بهمن 1391

سفر به بندر انزلی

  گل ناز م ؛   چند روزی رفتیم مسافرت هوا سرد بود اما خیلی خوش گذشت .   یه مسافرت 5 نفره من و تو و بابایی با عزیز جون و بابا حاجی . خیلی خیلی شمال رو دوست داری . عاشق دریا و ماسه بازی هستی .     ویلامون محوطه ی قشنگی داشت ، پر بود از مجسمه های زیبا که با همشون عکس گرفتی . یه زمین بازی هم داشت که هر روز چند ساعتی اونجا سرگرم بودی . و یه برکه خیلی جالب که توش قورباغه بود و تو هم دائم دنبالشون بودی تا بگیریشون . کلی هم حلزون جمع کردی و توی ویلا باهاشون بازی میکردی . آخر سر هم سه تاشون رو آوردی تهران . هر روز توی رستوران موقع سفارش غذا بلند میگفتی من جوجه کباب می خوام . &nb...
16 بهمن 1391