سفر به بندر انزلی
گل نازم ؛
چند روزی رفتیم مسافرت
هوا سرد بود اما خیلی خوش گذشت .
یه مسافرت 5 نفره من و تو و بابایی با عزیز جون و بابا حاجی .
خیلی خیلی شمال رو دوست داری .
عاشق دریا و ماسه بازی هستی .

ویلامون محوطه ی قشنگی داشت ، پر بود از مجسمه های زیبا
که با همشون عکس گرفتی .
یه زمین بازی هم داشت که هر روز چند ساعتی اونجا سرگرم بودی .
و یه برکه خیلی جالب که توش قورباغه بود و تو هم دائم دنبالشون بودی تا بگیریشون .
کلی هم حلزون جمع کردی و توی ویلا باهاشون بازی میکردی .
آخر سر هم سه تاشون رو آوردی تهران .
هر روز توی رستوران موقع سفارش غذا بلند میگفتی من جوجه کباب می خوام .
خلاصه که سفر عالیی بود و با وجود سردی هوا حسابی بهت خوش گذشت .
منم اونجا رو خیلی دوست دارم . چون یک ماه قبل از اینکه تو رو باردار بشم
اومدیم اینجا و خیلی خاطرات خوبی دارم .
اون سال بابا حاجی نزدیک برکه یه عروسک کوچولو پیدا کرد و داد به من و گفت این نشونه است . نگه اش دار . منم هنوز اون عروسک رو دارم و خیلی برام اون اتفاق جالب بود .
دوستت دارم نفسم .












سفر به بندر انزلی
