فرشته
عشقم ؛
امروز مانند همیشه همش میخواستی که با هم بازی کنیم یا کتاب برایت بخوانم .
ظهر برات سی دی یکی از کارتونهایی را که دوست داشتی گذاشتم
اومدم پای کامپیوتر تا کمی برای خودم باشم .
اما هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که پیدایت شد.
_ بلند شو بیا با هم بازی کنیم و دستم رو گرفتی و می کشیدی .
+ من تازه نشستم مامانی ، کار دارم ، چرا سی دی ات رو نگاه نکردی ؟
_ دوست ندارم ، و همانطور دستم رو میکشیدی .
+ مگه من آدم نیستم ؟
- نه ...
+ آدم نیستم ؟؟؟؟
_ نه .....
+ پس من چی ام ؟
_ فرشته .
چطور حالم را توصیف کنم ... نمیدانم .
اما تمام خستگی هایم همان لحظه تمام شد .
تمام برای خودم بودن تمام شد .
عشق بود و بوسه و بازی .
خدایا شکرت بی نهایت .
دوستت دارم مهربان کوچکم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فرشته
